|
|
|
|
|
وقتي كه مي رفتم
در چشمه سار مردمك هايم عشقي نمي جوشيد
اما چرا در دشت چشمانت سيلاب تند اشك جاري بود؟!
وقتي كه من اواي رفتن مي سرودم با تمام شوق
ايا اميد بازگشتم در خيالت بود يا اخرين ديدارمان را گريه مي كردي؟! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:54 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت الوده به خون حضرت هابيل، از همان روزي كه فرزندان ادم، زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد ادميت مرد! گرچه ادم زنده بود.
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي كه با شلاق و خون ،ديوار چين را ساختند ادميت مرده بود.
بعد ،دنيا هي پر از ادم شد و اين اسياب، گشت و گشت، قرن ها از مرگ ادم هم گذشت. اي دريغ ادميت برنگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است صحبت از ازادگي ،پاكي ،مروت ،ابلهي است! صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست قرن موسي چمبه هاست!
روزگار مرگ انسانيت است: من ،كه از پژمردن يك شاخه گل ، از نگاه ساكت يك كودك بيمار ، از فغان يك قناري در قفس ، از غم يك مرد در زنجير ، حتي قاتلي بر دار اشك در چشمان و بغضم در گلوست. وندرين ايام ،زهرم در پياله ،زهر مارم در سبوست مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست. واي! جنگل را بيابان مي كنند. دست خون الود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند! هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا انچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند!
صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن:مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن:يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن:جنگل بيابان بود از روز نخست! در كويري سوت و كور ، در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور ، صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق ، گفتگو از مرگ انسانيت است! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:44 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
مي توان رشته ي اين چنگ گسست.
مي توان كاسه ي اين تار شكست. مي توان فرمان داد: "هاي! اي طبل گران ، زين پس خاموش بمان!" به چكاوك اما نمي توان گفت:مخوان! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:23 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
گل من گريه مكن
كه در ايينه ي اشك تو غم من پيداست قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست گل من كريه مكن سخن از اشك مخواه كه سكوتت گوياست از نگه كردنت احوال تو را مي دانم دل غربت زده ات بي نواي تنهاست من وتو مي دانيم چه غمي در دل ماست گل من گريه مكن اشك تو صاعقه است تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي بيش از اين گريه مكن كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي من چو مرغ قفسم تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي گل من گريه مكن كه در ايينه ي اشك تو غم من پيداست قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست دل به اميد ببند نا اميدي كفر است چشم ما بر فرداست ز تبسم مگريز در دندان تو در غنچه ي لب زيباست گل من گريه مكن (مهدي سهيلي) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:17 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل خورشید باش تا اگر خواستی به کسی نتابی نتوانی(زرتشت) بدترین چیز اینه که به کسی که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی(شکسپیر)
برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل ارام خود را داشته باشید این جهان جهان تغییر است نه تقدیر(تولستوی) وقتی سرت و رو شونه های کسی میذاری که دوستش داری بزرگترین ارامش دنیا رو تو خودت احساس می کنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش و رو شونه هات میذاره احساس می کنی قدرتمندترین موجود جهانی. هر کسی یه روز میره یکی با دلش یکی با پاهاش ولی مواظب باش کسی با پاهای خودش از دلت نره. هیچ وقت به خودت مغرور نشو برگها همیشه وقتی میریزن که فکر میکنن طلا شدن. هر چیز زیبایی همیشه خوب نیست اما خوبی همیشه زیباست. لحظه ها رو می گذرانیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه لحظه ها همان خوشبختیند. در دنیا به اندازه ی کافی جا برای هر کس هست پس به جای اینکه جای کسی رو بگیری جای خودت رو پیدا کن. زندگی هدیه خداوند به توست و شیوه زندگی هدیه تو به خداوند است. اگر خدا تا لبه ی پرتگاه بردت یا از پشت گرفتتی یا همون لحظه پرواز و یادت میده. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:45 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
مغزهای بزرگ در باره ی ایده ها فکر می کنند مغزهای متوسط درباه ی حوادث و مغزهای کوچک درباره مردم :
شعر زیر به نظرم خیلی قشنگه یکی از پر معناترین شعر از شعرهای پر معنای حافظ : عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هرکسی ان درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکده ها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت نه من از پرده ی تقوا به در افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت حافظا روز اجل گر به کف اری جامی یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:27 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت
سلام:از اینکه به وبلاگم اومدین ممنون راستی یه خواهش :همیشهعادت کردیم توی زندگیمون اونایی که ترکمون میکنن رو بی وفا بی احساس و... بدونیم اما همیشه اینطوری نیست گاهی اوقات اون طرف دلایلی داره که نمیتونه به کسی بگه پس سعی کنیم زود قضاوت نکنیم ممنون |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:38 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:27 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا!تو مغناطیس قدرتمند عشق هستی مرا بیاموز که خرده اهنی باشم. ![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:24 توسط بهنوش
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی با انگشت کسی را نشان و او را مسخره می کنیم سه انگشت دیگر به طرف خودمان برگشته اند.
وقتی انچه داریم می بخشیم انچه را نیازمند انیم دریافت خواهیم کرد. گاهی اونقدر غرق رویاهامون میشیم که فراموش می کنیم ممکنه خودمون رویای فرد دیگری باشیم. خداوند نمی پرسد پیرو کدام ایین و فرقه هستیم بلکه می پرسد چه اندازه به او که یگانه است مشتاقیم و عظمت عشقمان به دردمندان ورنجیدگان چقدر است. هررابطه ی دوستی رو با حرف میشه خرید ولی به سختی میشه به ان معنا بخشید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 8:21 توسط بهنوش
|
|
||